تبليغاتX
ミ★ミღ دخمل آسمانღミ★ミღ - دست خدا
مـــــنو كاربــــري

اين وبلاگ را صفحه خانگي خود کنيد ايميل به مدير وبلاگ* اضافه کردن به ليست علاقه مندي ها!


با سلام به شما بازديد كننده گرامي! اميدواريم در اين سايت دقايق خوشي را سپري نماييد.
براي تبادل لينک ابتدا لينک سايت ما را در سايت و يا وبلاگتون قرار دهيد،سپس از طريق قسمت نظرات به ما خبر بدهيد تا ما هم متقابلا اين كار را انجام دهيم.
با آرزوي موفقيت براي شما!

ســــــــاعت
جستــــجو در صــفحه
براي جستجو در مطالب اين صفحه واژه مورد نظر را در زير وارد نماييد:



نويسنده وبلاگ
دوستــــان
آرشـــــيو مطالب
:: دست خدا

 

  دست خدا

کودک زمزمه کرد: (خدایا با من حرف بزن).   
و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.
کودک نشنید.
او فریاد کشید: (خدایا! با من حرف بزن).
صدای رعد و برق  آمد.
اما کودک گوش نکرد.
او به دور و برش نگاه کرد و گفت:
(خدایا! بگذار تو را ببینم).
ستاره ای درخشید. اما کودک ندید.
او فریاد کشید(خدایا! معجزه کن).
نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید.
او از سر ناامیدیگریه سر داد و گفت:
(خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی).
خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید.
اما کودک دنبال یک پروانه کرد.
او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد.
 

لينك مطلب نوشته شده توسط:ღ♥ღ دخمل آسمانღ♥ღ در:

:: مطالب پيـشيـن